۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

هرگز زود قضاوت نکن

هرگز زود قضاوت


نکن................................

مرد میانسالی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند..درب ها بسته شد وقطار براه افتاد..پسر جوان که کنار پنجره نشسته بود.پر از شور وهیجان شد...دستش را از پنجره بیرون برد.ودر حالی که هوای در حال حرکت را با لذت هر چه تمام ترلمس می کرد.فریاد بر آورد . پدر نگاه کن .درخت ها حرکت می کنند..پدر سال خورده با لبخندی هیجان پسرش را بسار تحسین کرد.کنار مرد جوان .زوج جوانی نشسته بودند.که حرف های پدر وپسر را نظاره گر بودند.ومی شنیدند..واز حرکات پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار می کرد.متعجب شده بودند...ناگهان پسر دوباره وبا هیجان فریاد زد پدر نگاه کن. دریاچه ؛؛؛وابرها با فطار حرکت می کنند....

زوج جوان با دلسوزی به پسر نگاه می کردند.

آنگاه باران به باریدن گرفت.چند قطره روی دست مرد جوان چکید....او بالذت آن را لمس کرد.و چشم هایش را فرو بست.ودوباره بانگ بر آورد..پدر نگاه کن..باران می بارد... قطراتش روی دست من چکید....

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند...واز مرد پرسیدند....چرا برای معالجه ی فرزندتان به پزشک مراجعه نمی کنید......

مرد با لبخندی گفت::::::ماهمین الان از بیمارستان بر می گردیم...امروزپسر من برای اولین بار در زندگی می تواند...ببیند.....


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر