۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

عدالت رفت...

عدالت رفت...


سوده ی همدانی از شیعیان حضرت علی (ع) بود در جنگ صفین برای تشجیع سربازان اشعار حماسی می خواند. که سخت بر معاویه گران آمد.بعد از شهادت حضرت علی (ع) فر ماندار معاویه بر همدان مسلط گشت. وهر چه می خواست انجام می داد..سوده سوار بر شتر شد وبه در بار معاویه در شام رفت.واز فرماندار به معاویه شکایت کرد..

معاویه او را شناخت.وگفت به یاد داری که در جنگ صفین چه می کردی....حال دستور می دهم تورا سوار برشتر کنند.وتحویل فرماندار بدهند. سوده در حالی که اشک می ریخت .این اشعاررا می خواند. ..خدایا درود برپیکر پاکی فرست که چون دفن شد. عدالت هم دفن شد.معاویه با شگفتی پرسید.چه کسی را می گویی....سوده گفت:حضرت علی (ع) را می گویم که چون رفت عدالت هم رفت......یا علی...ع

عدالت رفت...

عدالت رفت...


سوده ی همدانی از شیعیان حضرت علی (ع) بود در جنگ صفین برای تشجیع سربازان اشعار حماسی می خواند. که سخت بر معاویه گران آمد.بعد از شهادت حضرت علی (ع) فر ماندار معاویه بر همدان مسلط گشت. وهر چه می خواست انجام می داد..سوده سوار بر شتر شد وبه در بار معاویه در شام رفت.واز فرماندار به معاویه شکایت کرد..

معاویه او را شناخت.وگفت به یاد داری که در جنگ صفین چه می کردی....حال دستور می دهم تورا سوار برشتر کنند.وتحویل فرماندار بدهند. سوده در حالی که اشک می ریخت .این اشعاررا می خواند. ..خدایا درود برپیکر پاکی فرست که چون دفن شد. عدالت هم دفن شد.معاویه با شگفتی پرسید.چه کسی را می گویی....سوده گفت:حضرت علی (ع) را می گویم که چون رفت عدالت هم رفت......یا علی...ع

عدالت رفت...

عدالت رفت...


سوده ی همدانی از شیعیان حضرت علی (ع) بود در جنگ صفین برای تشجیع سربازان اشعار حماسی می خواند. که سخت بر معاویه گران آمد.بعد از شهادت حضرت علی (ع) فر ماندار معاویه بر همدان مسلط گشت. وهر چه می خواست انجام می داد..سوده سوار بر شتر شد وبه در بار معاویه در شام رفت.واز فرماندار به معاویه شکایت کرد..

معاویه او را شناخت.وگفت به یاد داری که در جنگ صفین چه می کردی....حال دستور می دهم تورا سوار برشتر کنند.وتحویل فرماندار بدهند. سوده در حالی که اشک می ریخت .این اشعاررا می خواند. ..خدایا درود برپیکر پاکی فرست که چون دفن شد. عدالت هم دفن شد.معاویه با شگفتی پرسید.چه کسی را می گویی....سوده گفت:حضرت علی (ع) را می گویم که چون رفت عدالت هم رفت......یا علی...ع

رهایی ازکا بوس های شبانه

َرهایی از کابوس های شبانه.


با نوشیدن چای

باز هم یکی از خواص چای ثابت شد....صرف چای طی روز؛؛؛ پیشگیری مناسبی برای جلو گیری از کابوس های شبانه است...دانشمندان چینی طی تحقیقاتی متوجه شده اند احتمال دیدن خواب های پریشان در کسانی که در طول روز بیش از یک فنجان چای می نو شند..در مقایسه با آنهایی که اصلا چای نمی نوشند. 50 درصد کمتر است...

محققان مدرسه ی پزشکی دانشگاه ژیانگو تاکید کرده اند که هنوزبه علت .....اصلی این مساله پی نبرده اند.اما به عقیده ی آنها مواد شیمیایی موجود در چای بویژه اسید آمینه تانن موجب کاهش اظطراب وآرام کردن فعالیت الکتریکی منفی مغز می شود..پژشکان ژاپنی به طور همزمان متوجه شده اند. زنان80درصد بیشتر از مردان کابوس می بینند.روانشناسان معتقدند این مساله به ساختار روانی زنان مربوط می شود....تا قبل از قرن ششم میلادی چای در چین به عنوان دارو مورد استفاده قرار مگرفت.اما پس از آن به نوشیدنی محبوب بسیاری از کشورها ی جهان مانند...ژاپن....چین ...ایران....وانگلیس و........تبدیل شده است........................

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

هرگز زود قضاوت نکن

هرگز زود قضاوت


نکن................................

مرد میانسالی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند..درب ها بسته شد وقطار براه افتاد..پسر جوان که کنار پنجره نشسته بود.پر از شور وهیجان شد...دستش را از پنجره بیرون برد.ودر حالی که هوای در حال حرکت را با لذت هر چه تمام ترلمس می کرد.فریاد بر آورد . پدر نگاه کن .درخت ها حرکت می کنند..پدر سال خورده با لبخندی هیجان پسرش را بسار تحسین کرد.کنار مرد جوان .زوج جوانی نشسته بودند.که حرف های پدر وپسر را نظاره گر بودند.ومی شنیدند..واز حرکات پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار می کرد.متعجب شده بودند...ناگهان پسر دوباره وبا هیجان فریاد زد پدر نگاه کن. دریاچه ؛؛؛وابرها با فطار حرکت می کنند....

زوج جوان با دلسوزی به پسر نگاه می کردند.

آنگاه باران به باریدن گرفت.چند قطره روی دست مرد جوان چکید....او بالذت آن را لمس کرد.و چشم هایش را فرو بست.ودوباره بانگ بر آورد..پدر نگاه کن..باران می بارد... قطراتش روی دست من چکید....

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند...واز مرد پرسیدند....چرا برای معالجه ی فرزندتان به پزشک مراجعه نمی کنید......

مرد با لبخندی گفت::::::ماهمین الان از بیمارستان بر می گردیم...امروزپسر من برای اولین بار در زندگی می تواند...ببیند.....